گدا مرد و پسرش

خرید بک لینک

از وبلاگ شاهین داراب

62

گدا مرد و پسرش

گدا مردی به همراه پسرش در کنار خیابانی گدایی می کردندی. که ناگاه جنازه پیرمردی را بر سر دست ها می بردندی. از پسِ جنازه بانوایی شیون کنان نوازش همی دادندی. و می گفت ؛ ای پدر ، تو را به جایی می برند که نه فرشی دارد ، نه زیرانداز و لحافی دارد. نه درب و پنجره ای دارد اتاقش ، و نه ظرف و ظروفی دارد و نه غذایی هست و نه آبی. باید روی خاک بخسبی و بی آب و غذا بگذرانی و ...

پسرگدا که به نوازش آن بانو گوش همی سپارندی ، از پدر پرسید که ای بَوا...

آیا او را مگر به خانه ما می برنددی آیا ؟

بوایش گفت ؛ نه ای پسر ، بلکه او را به داخل قبر همی برند.

پسر گفت آووو ، ای اَم خیال کرد که بخانه ما میبرند. چون این خصوصیاتی که بانو از خانه می گفت ، درست مختصات خونه ما بود.

متن کامل این داستان را مطالعه نمایید - اینجا

دارابکلا 20 - DARABKOLA 20...

ما را در سایت دارابکلا 20 - DARABKOLA 20 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 130 تاريخ: شنبه 10 فروردين 1398 ساعت: 9:22

صفحه بندی